تبلیغات
داستانک

داستانک
قالب وبلاگ
   پزشک قانونی به تیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که

     به نظر خیلی با هوش می آمد وی او را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید :

     می بخشید آقا شما رو به چه علت به تیمارستان آوردند ؟؟

     مرد در جواب گفت :

     آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت . روزی پدرم از این دختر

     خوشش آمد و با او ازدواج کرد ، از آن روز به بعد زن من ، مادر زن پدر

     شوهرش شد و چندی بعد دختر من که زن پدرم بود پسری به دنیا آورد که نامش

     را چنگیز گذاشتند ، چنگیز برادر من شد ، زیرا پسر پدرم بود .

     اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد و من

     پدر بزرگ برادر تنی خود شده بودم !

     چندی بعد زن من پسری زایید و از آن روز زن پدرم ، خواهر ناتنی پسرم و

     حتی مادر بزرگ او شد ، در صورتی که پسرم برادر مادر بزرگ خود و حتی

     نوه او بود .

     از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پسرم می شد بنده ظاهرأ

     خواهر زاده پسرم شدم ، ضمنأ من پدر مادرم و پدر بزرگ خودم هستم .

     پس پدرم ، هم برادر من است و هم نوه ام !!

  

     حالا آقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید آیا کارتان

     به تیمارستان نمی کشید ؟؟؟


[ دوشنبه 30 خرداد 1390 ] [ 08:29 ب.ظ ] [ sonya mohammadi ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس


امکانات وب

منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.bahar22.com رفتن به بالای صفحه

دریافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

FreeCod Fall Hafez

فال عشق

چت روم